سهراب سپهری

حرف ها دارم،باتو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم و زمان را با

صدایت می گشایی!

چه تو را دردیست کز نهان خلوت خود می زنی آوا و نشاط زندگی را از کف

من می ربایی؟

در کجا هستی نهان ای مرغ ؟

زیر تور سبزه های تر؟ یا درون شاخه های شوق؟

می پری از روی چشم سبز یک مرداب،یا که می شویی کنار چشمه

ادراک بال و پر؟

هرکجا هستی،بگو با من.

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.

آفتابی شو!

رعد،دیگر پا نمی کوبد به بام ابر

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید

نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.

روز،خاموش است،آرام است.

از چه دیگر می کنی پروا؟

/ 0 نظر / 4 بازدید